دوست یاد
... چشم را لحظه ای بر هم می گذارم... تو می آیی با یک پیراهن ارغوانی آستین کوتاه، یک بغل بهارنارنج می آوری آن هم در فصلی که بیداد خزان ؛شکوفه ها را در مسیر تکامل اجباری طبیعت به جایی رانده است که تنها از بی نشانی آن نشان دارم، من می خندم به تبسم و تو می نشینی به آرامی قاصدک بر تلاطم امواج دلم و می گویی: بگو؛
من از رنچ خودزنی انسان می گویم آن جا که هستی خود را حلق آویز روزمرگی می کند و تو با آن لباس رویاییت از عشق می گویی به وسعت آسمان در روز هایی که سهم من از زندگی گوشه پنجره چشمی است که اسارت روحم را در پشت آن، زار می گریم!
من از وحشت می گویم از وحشت بهارشدن و هجوم ناشیانه شکوفه هایم به رویای میوه شدن، بارها دور می زنم خودم را... باز تو از عشق می گویی عشق!
من از دلهره می گویم، می ترسم از روز های بارانی اما باران را دوست دارم اگر از جنس عشق باشد! می ترسم از میوه شدن اگر دست مهربانت نچیندم! می ترسم از صبح اگر شب صبوریم با قافله ستارگان به منزل خورشید بکوچند و محو شوم در دور دست ها!
باز هم تو از عشق می گویی، عشق!
چه زیبا مرا به میهمانی بهار می بری، چشمانم به وسعت دریا می شود وقتی به دریای عشقشان می گشایی.
چه عظمتی دارد دیدار خیالت ای دوست!
چشم نمی گشایم تا تو بگویی و من بشنوم و من بگویم و تو بشنوی تو نیز چشم از هم برمدار، بیرون از ما، دنیا ارزش دیدن ندارد!!!
نويسندگان: