ازعشق بگو!
دلبسته عاشقانه های توام ! وقتی فوران احساس را به نمایشی دل انگیز فرا می خواند. و آنگاه غروب بدعهدی ها وعادتگونه های این دنیای بی عشق را با شفقی مخملین به نظاره می نشینم و در عمق نگاهت محو می شوم.
در کدامین پشت دیواری پنهان بودی با این وسعت عشق!؟ و کدامین سایه سیاه , تاب پنهان کردنت را به رخ بداقبالی من می کشید؛ تا به نیشخندی بگوید عقدنگاهمان در شرع نامشروع این زمانه بیداد نمی گنجد!
.....و روزم آغاز شد! آنگاه که در اسارت سایه ها , خوف خورشید عادتت شده بود؛ غافل از ینکه تو خود خورشیدعشق بودی که هرم احساست تلنگری به شیشه تار تنهایی می زد!
وشکوفه های بهار نارنج در بیداد خزان , مسیر تکامل اجباری طبیعت را واژگون کرد و رویایمان شکوفا شد!
بازهم از عشق می گویم!
بازهم از عشق بگو! عشق!
نويسندگان: