رفتن تو

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

ادامه نوشته

برادرهای یوسف

آخر این قصه را من جور دیگر دیده ام

گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

احد


هر که با عذر و بهانه است، خداحافظ او

هر که پا بسته ی خانه است، خداحافظ او

چشم از آنسان نگشودیم که خوابش ببرد

بند از آن گونه نبستیم که آبش ببرد

دل مبندید که صد فتنه در آن پنهان است

این همان قصه ی اسلام ابوسفیان است

محو فرعون مشو، نیل شدن آسان است

سنگ پیدا کن، ابابیل شدن آسان است

محمد کاظم کاظمی


از دهان تفنگ


ملخ اگر چکید از آسمان شما کردید

فرو نشست اگر آتشفشان شما کردید

درخت و مزرعه را نیمه جان شما کردید

و دنده های مرا، نردبان شما کردید

محمد کاظم کاظمی

بی بند و باری

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

تو


وقتی به تو می اندیشم صدایی نیست

سکوت همیشه رابط ماست
بی تو و دور از تو بودن

هنر عشق و وفاست…..

یاد سهراب

یاد سهراب به خیر

یاد آن زمزمه و یاد به خیر

شاعری از کاشان

من که بردم از یاد

اهل آبم یا خاک

یا از اوج افلاک

خانه ام گم کردم

خانه ی او آباد!

چمدانی برداشت قد تنهایی خود

آه و افسوس اما:

قد پیراهن تنهایی من یک دنیاست!

کمکم کن سهراب؛

تو که داری سر سوزن ذوقی،

چمدانی را هم قد تنهایی من پیدا کن!

تا که امشب بروم

رو به آن شهری که

پشت دریاها بود!

شاید آن جا گفتی:

که خدایی داری در همین نزدیکی!!