انسان بنا به خلقت خود همیشه در پی نیمه گمشده خویش است. نیمه گمشده ای که گاه زمینی و گه آسمانیست. وشاید به جرات بتوان گفت که غالب آثار هنری در فراق همین نیمه گمشده خلق می شود و جلوه ای از آه هنرمند در فراق این نیمه گمشده است.  این آه در شکوه محسن نامجو چه زیبا و آسمانیست:

انتخاب شعر و تریبب آن و دستگاه (آواز بیات اصفهان) انتخابی که نه غم گلایه آمیز چهارگاه و شور را دارد و نه شاد و بی گلایه است  خود حدیث مفصلی است از ایثار عاشق که فراق و هجرانش هم بوی عشق دارد و جای گلایه از معشوق نیست!

شروع آهنگ با مقدمه نسبتا طولانی بی کلام، انتظاری همراه با سکوت (بدون کلام) را القاء می کند و غم جانسوز و درد دلی ناگفتنی را فریاد می زند در سکوتی و انتظاری سخت و دردناک! و شروع کلام در اوج! شروع بغضی که می ترکد با صدای بلند! با فریادی از سر درد و اندوهی سوزناک

به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو


اگر درد عشقی نافرجام در سینه داشته باشی می دانی که هر چند تلاش می کنی دل بکنی و خودت را به فراموشی بزنی اما یاد اوست که با خنده ای تلخ ناکامت می کند و بغضی سنگین و عظیم را در گلویت می ترکاند!

ولی ز من دل چو برکنی حدیث خود بر که افکنی

هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا از چه بشکنی؟

 

مگر می شود نی بریده شده از نیستان عشق، دل از نیستان ببرد؟                                          

 

هوای کوی تو از سر نمی‌رود، آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد

و

نه بوی مهر می شنویم از تو این عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم


و این عشق زمینی ریشه در عشق ازلی دارد


در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد     

    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

و گاهی سوز فراق عاشق از سر خیره سری است که میوه ممنوعه ناسپاسی و  کم توجهی به اغتنام فرصت حضور در محضر معشوق و وصال یار را می خورد و درد فراق را ناخواسته به جان می خرد


گذشتم از او به خیره سری ، گرفته رهه مه دگری

گذشتم از او به خیره سری ، گرفته رهه مه دگری

 

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال 

                 شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

 

واین شروع فراق و هجران غمبار است و سوز دل عاشق که عاشق سرگشته را وادار به سرزنش خود می کند و این تکرار بی پایانیست:

 

کنون چه کنم با خطای دلم؟ گرم برود آشنای دلم

کنون چه کنم با خطای دلم؟ گرم برود آشنای دلم

به جز ره او نه راهه دگر ، دگر نکنم ، خطای دگر

به جز ره او نه راهه دگر ، دگر نکنم ، خطای دگر

 

 شراب ازلی، وصال یار است و مستی رویت روی نگار. واز لحظه فراق، خیال روی او در هر نظر همره عاشقست و خواب را از چشم خمارآلود عاشقش می رباید

در ازل دادست ما را ساقى لعل لبت  

 جرعه جامى كه من مدهوش آن جامم هنوز

 

واین خمار صد شبه ازلی ، تنها با شراب وصل چاره می شود و این آخرکلام یک عاشق هجران کشیده است:

نخفته ام به خیالی ، نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

خمار صد شبه دارم ، خمار صد شبه دارم ، شراب خانه کجاست؟!!!